آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

اولین یلدا

عزیزم شب یلدا در فرهنگ ما ایرانیها مصادف با آخرین شب پاییز و طولانی ترین شب سال است و ما در این شب به خونه بزرگتر ها می رویم و این شب را جشن می گیریم نماد شب یلدا هندوانه است ما در این شب در کنار بزرگترها هندوانه ،آجیل و خشکبار ،پشمک ،باقلا،لبو و انارو... می خوریم پسرک عزیزم امسال اولین یلدایی بود که تو در کنارمون بودی پارسال در چنین روزی تو عزیزکم تو دل مامانی بودی و ما آرزوی دیدن تو در کنار خودمون رو داشتیم در شب یلدا ما برای نو عروس ها و دامادها خنچه می بریم و امسال اولین سالی بود که عمو حسین به جمع ما اضافه شده و تو به همراه ما برای عمو خنچه یلدا بردیم مامان جون و بابا جون به مناسبت اولین یلدا ی تو گل پسرم برای تو هم خنچه د...
2 دی 1390

عکس

زیباترین ها ! زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود زيبــــــاترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود زيبــــــــــاترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود زيــــــــــباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود زيبــــــــاترين هديه عمرم لبخند توبود زيـــباترين تنهاييم دوری از تو بود زيـباترين اعترافم عشق توبود . بدون شرح دلتنگ خوابیدنت (اونم این شکلی ) ...
24 آذر 1390

دلتنگی یک مادر برای فرزندش

پسرک عزیزم سلام مامانی الان تو اداره نشسته ولی همه فکرش پیش پسرک کوچولو و نازنینشه دل این مادر برای تنها فرزندش خیلی خیلی تنگ شده آروین عزیزم تو را به وسعت بیکرانها دوست دارم ،تو مفهوم عشق و زندگی من هستی .فرزند زیبایم دل مامانی خیلی تنگ شده و هوای پسر کوچولوی نازش را کرده است کاش پیشت بودم و از شنیدن صدای خنده ات مست می شدم ،ای کاش الان پیشت بودم و تو را غرق بوسه می کردم ،ای کاش پیشت بودم و تو برام آواز می خواندی برای تک تک لحظات شیرینت دلتنگم ولی تو پسر عزیزم ،شیرین ترین ثمره زندگیم خوب می دانی که مامانی برای به دست آوردن این موقعیت خیلی تلاش کرده و مطمئنم که روزی برای این تصمیم به من حق خواهی داد تو زیباترین شاه بیت غز...
24 آذر 1390

من شش ماهه شدم

پسر عزیزم تو امروز شش ماهه شدی شش ماهگیت مبارک نیم سالگیت مبارک دومین فصل زندگیت مبارک چون شش ماهگی تو گل زندگیم مصادف با ایام محرم بود  برای همین کیک نگرفتیم و در ثانی امروز اولین روز کاری مامانی بود  امروز صبح مامانی بیدار شد برات شیر آماده کرد و وسایلت رو جمع کرد و به همراه بابایی تو رو به خونه باباجون بردند و مامانی راهی محل کارش شد عزیزم امروز یکی از سخت ترین و پر استرس ترین روزهای زندگیم بود از دیشب نتونستم بخوابم تصور دور بودن از دلبندم خیلی سخت بود ولی مامانی برای اینکه به این سطح برسه خیلی خیلی تلاش کرده و زحمت کشیده و تو عزیز من وقتی بزرگ شدی به مامانیت افتخار می کنی و تصمیمش رو برا یادامه فعالیتهای اجتماعیش...
13 آذر 1390

آروین و محرم

السلام علیک یا اباعبداله الحسین آروین عزیزم روز یکشنبه مصادف با اولین روز ماه محرم بود این ماه در فرهنگ و مذهب ما یه ماه مهم و مذهبیه تو این ماه امام حسین (ع) و 72 تن از یاران با وفایش شهید شدند و زنان و دخترانشان به همراه خانواده امام حسین و حضرت زینب به اسارت گرفته شدند در روز عاشورا دشمنان حتی به کودک شیرخوار امام هم رحم نکردند وقتی بزرگ شدی همه چیز رو کامل برات توضیح میدیم گل پسرم روز جمعه به مناسبت همایش عظیم شیرخواران (حضرت علی اصغر(ع)) لباس سبز تنت کردیم و صبح زود به همراه مامان جون و بابایی رفتیم مراسم خیلی خیلی شلوغ بود و مراسم تو مسجد دانشگاه تبریز بود فضا با حضور کودکان شیرخواره که لباسهای سبز و سربند های زیبا بسته بودند مزی...
11 آذر 1390

آروین و عشق مطالعه

پسرک عزیزم خیلی دوست داری همراه بابایی کتاب بخونی و مطالعه بکنی همین دیشب وقتی بابایی داشت کتاب زبان انگلیسی مطالعه می کرد تو هم باهاش همراهی کردی   بابایی بذار منم بخونم چه چیزهای خوبی توش نوشته اینا چیه بابایی؟ من می خوام خودم به تنهایی بخونم چه کتاب خوبی چه عکسهای جالبی مامانی حالا فهمیدم چرا میگن کتاب یار مهربونه قربون پسر کتابخون و دانشمندم برم بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس ...
6 آذر 1390

آروین نشست

خاطره نشستن آروین خیلی جالبه پسرم شب من و تو با هم رفتیم حموم و یه دوش حسابی گرفتی می خواستی که یه غلت حسابی هم بزنی عافیت باشه گل پسرم من و بابایی تصمیم گرفتیم کمکت کنیم ببینیم می تونی بشینی ؟ولی در کمال تعجب دیدیم بله گل پسر قند عسل ما بدون کمک خودش می شینه آروین ناز برای اولین بار اونم بدون کمک  نشست من چند دقیقه ای همین جوری نشستم تا مامانی و بابام کلی احساسات از خودشون در بکنن بابایی همش مواظبم بود تا ولو نشم   ولی من آخرش ولو شدم اونم چه ولو شدنی بعدشم یه غلت جانانه مامانی جونم من خسته شدم خوابم میاد تا مامانی دوربین رو بذاره کنار من خوابیدم امرو...
30 آبان 1390

برگشت از سفر

عسلم عزیز دلم می خوام از خاطرات سفر زیبا و به یاد ماندنیمون برات بنویسم صبح روز شنبه رفتیم راه آهن همه اومده بودند مامان جون و بابا جون و خاله ها و عمو حسین ،سوار قطار شدیم و سفرمان آغاز شد کلوچه عسلی مامان و بابا تو برای اولین بار سوار قطار شده بودی و کلی ذوق کرده بودی به  سفارش خاله ندا (مامان یاسمین زهرای گل) کالسکه ات رو هم برده بودیم و تو پسرخوب وناز ما خیلی خوش اخلاق و خوش سفری اصلاً ما رو اذیت نکردی این سفر یکی از بهترین و زیباترین سفر های زندگی ما بود پسرم بابایی تو یه مرد فوق العاده است و دوست دارم پسرم فرزند پدرش باشه نمونه یک مرد خوب و ایده آل .بابایی من و آروینم رو به اندازه تموم دنیا دوست داره و همه تلاشش رو میکنه ت...
29 آبان 1390

سفر به مشهد

عزیزم امشب ٢٠آبان ١٣٩٠ و روز جمعه بود بر اساس نذری که مادر بزرگ (مامان بابایی) موقع تولدت کرده بود قرار بود در ٦ ماهگی به همراه خونواده بابا جون و مادر یزرگ بریم مشهد . پسر عمو زنگ زد و گفت بلیط ها آماده است و بابایی هم اونها رو رزرو کرد و قراره شنبه ٢١ آبان اولین سفر خارج استانی دلبندم آغاز میشه من و بابایی از پنجشنبه خیلی خیلی به مادر یزرگ خواهش و التماس کردیم که با ما بیاد ولی ایشون قبول نکردند، حتی عمو محمد روهم واسطه  کردیم ولی مادر بزرگ گفت پام درد می کنه و من نمیام و ما از بابایی خواستیم بلیط ها را کنسل کنه ولی مادر بزرگ گفت اینکار رو نکنید این یک سفر زیارتیه و با این ترتیب فردا تو عزیز دردونه مامان و بابا اولین سفر زیارتی ...
20 آبان 1390